آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

اندر احوالات سفر رفتن مامانی (22 تا 25 تیر)

بالاخره مامانی بعد از یه سفر 4 روزه از شمال برگشت آرادی من از این خونه به اون خونه راحت شد. هفته قبل سه شنبه مامانی و بابایی رفتن شمال و علیرغم تلاش من برای موندن خونه در کنار گل پسری آراد سه شنبه و چهارشنبه رو صبح خونه ی عمه اکرم سر کرد. سه شنبه صبح وقتی داشتیم میبردمش سر کوچه ی مامانی بیدار شد و گفت مایا خونه ی مامانی ایجاست و وقتی من گفتم میخوایم بریم خونه ی عمه گفت تو هم بیا باشه. اون روز صبح با کلی استرس و نگرانی آراد رو گذاشتم خونه ی عمه اش صد البته بخاطر فاطمه چون هیچ جوره با هم کنار نمیان و همش در حال نبردن . ساعتای 11 بود که خاله دنیا رفته بود دنبال آراد و بعد هم ادامه ی جریانات با پوریا و گاهی بازی و شیطنت و گاهی هم ...
26 تير 1395

عیدفطر 95

ماه رمضون تموم شد و دوباره روز از نو و روزی از نو. تعطیلات عیدفطر امسال برعکس همه ی دفعات تصمیم گرفتیم تا بریم شمال و هم سری به قوم و خویش شوهر بزنیم و هم تفریح و گشت و گذاری. چهارشنبه صبح راهی شدیم تقریباً ساعت 5 صبح بود که راه افتادیم و حدود یک ساعتی که رفتیم هرچی جلوتر رفتیم ترافیک شدیدتر شد و به درخواست من مسیر بازگشت رو انتخاب کردیم وتو همین حین بود که پدر مهربان زنگ زد و راه ذیگری را پیشنهاد فرمود و مسیر را کج نمودیم. سخن کوتاه که دیگر اینچنین جسارتی نخواهیم کردو هرگز هرگز در تعطیلات راهی دیار همسرجان نخواهیم شد. نشون به اون نشون که ساعت 3 بعداز ظهر رسیدیم و دیگر نه توانی بود و نه نایی و نه انرژی و نه ذوق و شوقی. ...
21 تير 1395

اتفاقات این یه مدت

سلام و درود به دوستان مهربان اندراحوالات یک ماهی که پشت سرگذاشتیم هر چه بگویم کم گفته ام که چه ماه شلوغ و پر از استرسی بودو روزای پایانی ترم و شروع امتحانات و کارهای دندانپزشکی و سرکار و آغاز ماه مبارک رمضانو همه و همه دست به دست هم داد تا یک ماهی از ما خبری نباشد. آراد خان ماهم این روزها حسابی مشلوغه و مردی شده برا ی خودش از وضعیت موهاشم اگه بگم خداروشکر دیگه داره یواش یواش در میاد(بعد از حرکتی که مامان زده بود) این روزا حسابی با پوریا مشغول بازی و شیطنته یه چند مدت پیش بود که بهش گفتم مامان میخوام ببرم پارک دلفین ها البته بعد از ماه رمضون تقریبا فکر کنم روزی یکی دوبار ازم میپرسه مامان کی بریم پارک دوفین...
12 تير 1395
1